ثـاثیـرگُـذارتـریـטּ قـانـوטּ زنـدگـے مـטּ ،
قـانـوטּ { ڪہ نـبـایـכ } بـوכ !
عـاشـقِـ ڪسـے شـכمـ ؛ ڪـہ نبـایـכ !
כستـاטּ یـخ زכه امـ ، دستـاטּ تـبـכار اویـے را طـلبـ ڪـرכ ؛ ڪـہ نـبـایـכ !
כلـمـ بـودטּ آنـے را خـواستـ ؛ ڪـہ نـبـایـכ !
اشڪـ هـایـمـ بـہ یـاכ ِ ڪسـے سـرازیـر شـכنـכ ؛ ڪـہ نـبـایـכ !
میـدانـمـ . . . ایـراכ از مـטּ بـوכ .
ڪـاش میـشـכ ایـטּ روزهـا ، ڪـمـے مــُرכ !






بگذار بشمرم

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازه ی پایانِ هستی

... من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سال ها گم کرده ام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشک ها لبخند ها و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت...