تولدم مبارک

یه دنیا دلم گرفته ولی نتونستم حرفای دلمو بهم بگم و ثابت کنم واقعا دوستت دارم

دیروز روز تولدم بود تبریک ها بود که برایم  می آمد،تو که در هیاهوی مشغله های زندگیت غرق شدی دیگر تولدم ماتم شد،خیلی دروغگویی میدونم یادت بود ولی واسه کم کردن روی من کم رو، چیزی نگفتی توبهترین بازیگر بودی برام  ، اما لذت بخش ترین ، عزیزم باز هم میخوام بگویم دلم برایت تنگ شده برایت خنده هایت نگاهت و . . . ،کاش این را میگفتی تا کمی آرام تر میشدم،هر روز تورا میبینم ولی دلم برایت تنگ میشود برای خودت،برای وجودت،از خانه که بیرون میآیی بوی عطرت فضای حیاط را عوض میکند،. . .

و تنهاییه من بعد تو  هنوز هم شبهای غمگینم را غمدارتر میکند،ودیگر تو نیستی تا با هم بودنمان را جشن بگیریم وباید این روزها تنها عزاداری کنم وبگریم به یاد خاطراتت،که رفته رفته به دست فراموشی میسپارم همه اش را،و من، عضوی از خاطراتت به زودی به فراموشی سفر خواهم کرد.

با تو زنده هستم با یادت،با به یاد آوردن غرورت با سوی چشمانت،با صدای گوش نوازت با لبخند های قند آب کنت زنده هستم با همه اینها،افسوس که تو با یاد چشمان دیگری زنده مانده ای!!!!

همین الان یه دوست ازم پرسید که چه یادگاری و کادویی از عشقت داری.به یاد قابت و عروسک و کتابت و جاکلیدی عشقمون افتادم ،فکر کنم اون موقع فقط از ته دل لبخند زدم،یادمه تو هم یکی از جاکلیدی عشقمون داشتی ازش ولی دیگه رو میزت نیست.دوست  داشتم بهت بگم که یکی خیلی دلش میخواد عکسش کنار من اینجا باشه تو قابت ک دستمه  ولی از خاطر تو عزیز تر برای من چیزی عزیزتر نیست.

عزیز تازه از راه رسیده، مرا ببخش که حتی ذره ای از گرمای وجودم را،درخششی از چشمان چراغانی ام را،سرخی لبانم،را نگاه نداشتم  برایت ،تنها چیزی که الان از من بجا مانده دستان یخبندان و چشمان خاموش و تکه های چسب خورده ی قلب بیچاره ام است،بر چه چیز من اصرار میکنی ؟چه میخواهی؟ بیا این ها همه مال تو...ببین میتوانی مرا اینگونه تحمل کنی،او که مرا آنگونه دیده بود نتوانست.تو را نمیدانم عزیزم...

پشیمانی حرصت را در می آورد بارها با خودت میگویی:احمق مگر ساده به دست آمده بود که ساده رهایش کردی؟و بعد هی در درون داد میکشی و هق هق میزنی که غلط کرده ای،بچه بازی کرده ای،اما دیگر کسی نیست تا بچه بازیت را ببخشد،قهر او ظالمانه ترین تنبیهی است که اتفاق افتاده است...فقط دوست دارم بدانم عزیزم دلت هنوز برای بچه بازی هایم تنگ نشده،بعضی وقتها فکر میکنم نکند با اینکه هر روز مرا میبینی انگار نمیبینی...باشه ولی هر چند میدانم دورت از افرادی مث من پر است مثل زمانی ک منم دورم افرادی مث شما بود نه مثل شما فرشته ولی . . . بیخیآل دیگ زدستم در رفته شمار دردام


قبول نیا،اصلا نبخش فقط جواب سلامم را بده،میگویند واجب است...خدا هم نمیخواهد که من دلتنگ صدایت بمانم.

دیشب وقتی خیلی عمیق داشتم به چشمان  زیبایت خیره نگاه میکردم در حالی که تو غرق صحبت با دیگری بودی،یاد آن دوران افتادم که میگفتی هوس باز شدی...به دیدن چشمان من، چشمانم را  از وقتی تو ترک  کردی دیگر برقی ندارد،تو چه میگفتی ...آها یادم آمد  "انگار برق سه فاز بهشون وصل کردی جونم".حتی رنگشان به تیرگی بختم شده،آنقدر که دیگر دنیا را فقط سیاه میبینم فقط سیاه...به رنگ چشمان مستبد تو.

وقتی داشتم دیشب دیدنت را ترک میکردم آنقدر درد کشیدم که دلم برایت کباب شد که توانستی به این زودی مرا چشمانم را،دیدنم را ترک کنی. 

کاش...لحظه ای نگاهم میکردی... ولی افسوس جواب رفتنم را ندادی . . .

ســــخـــت اســـت وقتـــي از شـــدت بـــغـــض ،
گـــلـــو درد بگـــيری ...
و هـــمـــه بگـــويـــند
لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !!!

 تقدیم ب مخاطب خآصـ ــ ــم


****

برای دیدن ادامه مطلب بروی عکس